چرا آدمی که اونقدر به من احسساسات منفی می داده و اونقدر نمیگم خواسته شاید حتی ناخواسته بهم آزار می رسونده واسه کس دیگه اوقدر عزیز میشه. یعنی اشکال از من بوده یا اشکال از اون بوده یا چی ؟؟ ! چرا وقتی پیشمه همش حواسش به من و نگاه منه که به کی به کدوم پسر چه جوری نگاه می کنم. چرا مسیر تمام نگاه ها و دنبال تمام حرفهامو می گیره . چرا همه حرفهاش با منظوره یا نیست و من خیال می کنم با منظوره اما اگه نیست چرا در مورد بقیه آدمها این حس رو ندارم. چرا تمام حرفهام رو به منظوری میگیره و انقدر صبر می کنه تا یه جواب دندون شکن رو البته در کمال محبت و سیاست تحویلم بده. چرا جرات نمی کنم در مورد هیچ پسری همکار دوست آشنا فامیل باهاش حرف بزنم چون فکر می کنه بلهههه و این من رو آزار میده. پس چرا این آدم با اشخاص دیگه اونقدر جوره اونقدر دوستاش براش می میرن . از دوریش اشک به چشم میارن. تحلیلم می بره و انرژیها مو ازم می گیره . دلم نمیخواد خودمو به کسی ثابت کنم. یه حرف معمولی من رو 100تا برداشت بد می کنه انقدر منتظر می مونه تا عوضشو در بیاره یا عملی خلاف اون حرف در من ببینه مثل سیلی حرفمو بزنه تو گوشم. حرف؟ تو بگو نگاه من هم براش مثل فحش می مونه. دوسال پیش اگه نگاه چپ به مانتوش کرده باشم ، بالاخره یه جوری به یه نحوی میاد میگه راستی اون مانتوم بود فلان بود بیسار بود یادته؟ خیلی گرون خریده بودمشا . خوب به من چه فدای سرم. نمی دونم من مریضم یا اون . من خود در گیری دارم یا اون. ام اینکه با کسهای دیگه حداقل اونجور که خودش تعریف می کنه جور باشه پس حتما" اونم آدم بدی نیست . چه می دونم . چه فکر و خیالای مزخرفی می کنم من.
چرا نمی گذاریم که احساس هوایی بخورد؟
2. تمام این چهار روز گذشته رو داشتم گریه می کردم. خودمم باورم نمیشد چرا گریه ام تموم نمیشه. گریه می کردم و خودمو مجبور می کردم که کتاب بخونم چون می دونستم اگه اینکارو نکنم بیشتر تو لاک افسردگی میرم. حتی سعی کردم با بیرون رفتن با دوستم حال و هوای خودم رو عوض کنم. رفتیم انقلاب و ولیعصر و اون کافه ای که خیلی دوسش دارم کرم شکلات خوردیم. اون چند ساعتی که با دوستم بودم حالم خیلی خوب بود. حتی دوستم به جای من تو کافه یاد خاطرات من افتاده بود به جای من گریه می کرد اما من می خندیدم. دوستم هم خیلی از اونجا خوشش اومد قرار شد باز هم بریم. اما به محض اینکه از دوستم جدا شدم دوباره حالم بد شد. تو ماشین باز شروع کردم به گریه کردن. خیلی حالم بد بود. از اون حالتهایی که آدم خودشم نمی تونه واسه خودش کاری کنه. چون من واقعا داشتم سعی می کردم حالم خوب شه اما نمیشد.
3. یه شاخه زیتون که دوتا برگ زیتون بهش چسبیده پیدا کردم کسی چه می دونه شاید یه نشونه باشه یا خوش شانسی بیاره.
4. چهار تا گنجشک تمام چهار روز میومدن پشت پنجره اتاقم جیک جیک می کردن یکیشون هم چندبار خودشو چسبونده بود به شیشه. کسی چه می دونه شاید خوش شانسی بیاره.
5. دیدی وقتی آدم عصبانیه دوست داره داد بزنه یا یه چیزی رو بشکونه. خوب خدا هم آدمه دیگه وقتی صدای این رعد و برق های شدید میاد وقتی طوفان میشه و درختها میشکنن حتما از دست ما عصبانیه.
6. فکر می کردم حالم خوب شده اما الان می بینم نشده خیلی سعی کردم از صبح شاد باشم اما نشده
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
در سن بزرگسالیم به همراه دوستان دبستانم بودم . سوار اتوبوس بودیم . فضا پر از حال و هوای کودکیم بود و ذوق و شوقی که از رفتن به اردو با مدرسه داشتم. اتوبوس جلوی خونشون نگه داشت.خونشون تاریک بود. به دوستم گفت : ببین اینجا خونشونه فکر کنم اون پنجره اتاقش باشه. یه دفعه همه چراغهای خونشون روشن شد. مامانش و خواهرش اومدن بیرون از خونه و جلوی در اتوبوس وایسادن یکیشون گفت : بچه ها آروم یکی یکی بیاید پایین ما نذری داریم. مامانش یه قندون پر از قند دستش بود و خواهرش یه پلاستیک پر از آجیل مشکل گشا که بسته بندی شده بودند. سعی کردم خودمو پنهان کنم رفتم عقب اتوبوس و اجازه دادم اول بقیه بچه ها پیاده شن. اما یک دفعه جلو راهم باز شد نوبت من بود که برم پایین . بچه ها غر می زدن که زودتر برم. دم پله های اتوبوس که رسیدم مامانش من رو دید. بهم اخم کرد. قندون تو دستش تموم شده بود یکم خاکه قند مونده بود تهش. میخواستم دستمو دراز کنم آجیل بردارم چشمم افتاد تو چشم خواهرش . بغض خیلی خیلی بدی کرد و گفت : آخه دختره بی شعور واسه چی یه دفعه گذاشتی رفتی . بی شعور گفتنش از اون مدلایی بود که آدم کسی رو دوست داره و حرصش از دستش دراومده بهش فحش میده. تا اینو گفت منم بغضم ترکید .
از خواب بیدار شدم و یک ساعت تمام گریه می کردم حاضرم قسم بخورم تاحالا اونجوری گریه نکرده بودم فقط یه ربع بیست دقیقه از شدت بغض نمی تونستم نفس بکشم. احساس می کردم گلوم داره پاره میشه.
ما فقط خیال می کنیم که فراموش کردیم وقتی اتفاقهایی افتادن وقتی دلی شکسته وقتی حادثه رخ داده وقتی حرفی که نباید گفته شده وقتی کاری که نباید شده . دیگه هست وجود داره . ما فقط خیال می کنیم که تموم شده یا یادمون رفته اما اونا هستن اونا تو ضمیر ناخودآگاه ما هستن . وجود دارن. وجود.
این خواب تعبیرش اتفاقایی بوده که من دوست داشتم بیفته و نیفتاده اما خواستنش توی ضمیر ناخودآگاهم مونده و بعد همچین خوابی دیدم . می بینی حتی وقتی فقط به چیزی فکر می کنیم هم دیگه وجود داره. حداقل در ضمیر ناخودآگاهمون وجود داره.
شهرام شیدایی شاعری که من چندان نمیشناسمش مرده. سرطان داشته. می بینی زندگی اینجوریه. اون همه زندگی اون همه زززززززززننننننننن ددددددددددگگگگگگگگگیی آنی تبدیل میشه به مردگی .پس چرا ما اونجور که دلمون میخواد زندگی نمی کنیم. چرااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زیبایی جوونی تحصیل پول مقام
هیچ کدوم برای من اهمیت نداره هیچ کدوم به زندگی من معنی نمیده من معنی میخوام معنی
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم
من مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
و زخمهای من همه از عشق است از عشق از عشق
(فروغ)
من بیمارم
من مثل نیاز قافیه برای یک شاعر بیمارم
چه قدر جو شهر کتاب بوستان رو دوست دارم چه قدر خوبه که فروشنده هاش باهات بحث می کنن و چیزکی از ادبیات می دونن و کتاب رو دوست دارن چه قدر اون دوتا دختر با موهای تیفوسی و اون آقای عینکی رو دوست دارم چه قدر دلم میخواد هر روز الکی برم اونجا اما یکیشون گیر داده به من که باهام دوست شه.
اه اه اه
عیشم مکدر شد. من حوصله این جینگولک بازیا رو ندارم برو دنبال یکی که اهل خوش گذرونی باشه. اه. عیشم مکدر شد. حالا هر وقت برم شهر کتاب اونم اونجاست میخواد وایسه زل بزنه به من. اما من فقط اون دوتا دختر با موهای تیفوسی رو دوست دارم با اون آقای عینکی . یکی از اون دوتا دخترا خیلی چیز میز بلده . دلم یه دوست اونطوری میخواد . دلم یه دوست میخواد که علایقم باهاش مشترک باشه. نه ببخشید دلم دوست هم نمیخواد. من خیلی وقته دلم هیچی نمیخواد. حوصله جینگولک بازیای جوونانه رو ندارم.
بوی مرگ میشنوم. یکی بود میومد اینجا که باهام قهره . یکی دیگه هم فکر کنم آخر زن گرفت متعهد شد دیگه نمیاد یکی دیگه هم سرکارشون تعدیل داشتن از خونه فکر کنم کم میره اینتر نت . هیچ کس منو دوست نداره
یکهویی یاد اون حرف جان لاک افتادم که می گفت: به من نگو چه کاری رو نمی تونم انجام بدم.
میگم تو برای من ارزشمندتری از آدمی که همیشه تو زندگیش الکی شاد بوده آدم توی غمها و تنهایی رشد می کنه. ناراحت و عصبانی میشه و موضع میگیره که این چه حرفیه می زنی چرا برای همه آرزوی شادی نمی کنی. می فهمم که نه تنها رشد نکرده بلکه هنوز برای شادیهای پوچ زندگی داره دست و پا می زنه. این روزها دارم می فهمم افسردگی داریم تا افسردگی. افسردگی که نوابغ گرفتارش بوده نوعش از زمین تا آسمون با نوع افسردگی توده مردم فرق داره.
2. آقای کتابفروش ظاهرش خیلی مانند آدمهای معمولی نیست. دیلاق و عینکیه و وقتی حرف میزنه گوشه چپ لبش به سمت بالا کشیده میشه. به سراغ هرکدوم از خریدارها میره و سر حرف رو باز می کنه پیشنهاد فلان و بهمان کتاب رو میده. نمیدونم واقعا اینطوره یا داره ادا در میاره، اما ظاهرش رو مثل شاعرها و فیلسوفها کرده. میاد طرفم و میگه : اگه اهل تفکر هستید یه کتاب بهتون معرفی کنم. میگم : خوشحال میشم. یه کتاب قطع جیبی میاره و میگه پشت جلد رو بخونم اگه خوشم میاد بخرمش. اما انقدر حرف میزنه که نمی فهمم چی می خونم. در مورد شعر هایکو و کوآن حرف میزنه تاریخ و جغرافیای این دوتا سبک شعر رو میاره وسط مثال می زنه وقتی داره مثال بعضی قسمتهای شعر رو با پانتومیم اجرا می کنه. مذبوحانه تلاش می کنه اطلاعاتش رو به رخ بکشه و بگه خیلی روشنفکر فیلسوف اهل تفکر اهل شعر و... است. شاید امیدی باشه به اینکه هنوز همه آدمها دنبال پول و ظواهر زندگی نیستن . هنوز به چیزهای مهم اهمیت میدن. آره خوبه که هستن. اما من حوصله تظاهر رو ندارم حوصله حفظ کردن و گفتن حرفهای آمیخته با کلمات عجیب و غریب رو ندارم. همه چیزمون شده ظاهر حتی در چیزهایی که اصلا ظارهبردار نیستن.
3. صبح آقای فلانی اومده میگه خوب بنده خدا حق داشت این حرفها که شما میگین واسه هرکسی قابل هضم نیست. دست خودش نیست که موضع گیری می کنه.
