ماه گندم سال گاو |
تا حالا رازهاتان را با کسی در میان گذاشتید؟ تا حالا حرف دلتان را برای کسی گفتید؟ من این کارها را کردهام، کم هم نه امّا راستش همیشه بعدش پشیمان شدهام، البتّه در لحظه اتّفاقاً خیلی هم حس خوبی داشتم و خیلی احساس سبکی میکردم امّا بعدش؟ وای همیشه پشیمان شدهام و چرا؟ نمیدانم. میگویند هیچ وقت رازهای خیلی مهمتان را به کسی نگویید، (حالا چه کسی گفته نمیدانم) خصوصاً دوستتان چون دوست اصلاً معلوم نیست تا هفتهی دیگر با شما دوست باشد یا نه خصوصاً دوستیهای امروزی. من میگویم حتّی مثلاً به خواهرتان هم نگویید، میدانید خب این خواهر یک شوهری دارد که خیال میکند خیلی بیست! است و قابل اعتماد و شما هم البتّه برایش احترام قائل هستید خیلی زیاد ولی آیا دلتان میخواهد رازتان را بداند؟ حتّی دوست متأهل هم همین حالت را دارد، حتّی دوستی که دوستپسر فابریک دارد هم همینطور است.
مثلاً چند هفته پیش داشتم برای دوستم ث از خانم س میگفتم (بله همان خانم س که میدانید) اساماسی که بعد دیدم اینطور نمیشود زنگ زدم یعنی دیدم جوابها دیر ردوبدل می شوند و کلاً کار سختی است ماجرایی را اساماسی تعریف کردن و نامعقول. بعد ث اوّلین حرفش این بود که داشته با دوستپسرش حرف میزده در مورد مشکل من با خانم س و او یعنی پسره هم خیلی عصبانی شده و غیرتی شده و از این حرفها و خب با خنده و اینها برگزارش کردیم ولی ث بیشتر به جای این که به فکر مشکل من باشد در مورد راه حلهایی که دوستپسرش ارائه کرده بود حرف می زد و با کلی ذوق انگار که من لنگ نظر او هستم یا اصلاً ازش نظر خواستهام. قطع که کردم تلفن را یک لحظه فکر کردم این جواب من را نمیداد یا دیر میداد آن هم در حالی که دوست داشتم باهاش درد دل کنم و تازه من فکر میکردم مزاحمش هستم که دیر جواب میدهد و کوتاه امّا در واقع داشت برای دوستپسرش ماجرا را تعریف میکرد.
این کارها چه فایدهای دارند واقعاً؟ واقعاً حرف دیگری نبود که بزنند؟ اصلاً شاید من دوست نداشتم دوستپسرش اینها را بداند. اصلاً این اینقدر سخت است فهمیدنش که دوستپسر تو، شوهر تو، نامزد تو و هر کس دیگر تو محرم حرفهای تو است نه محرم حرفهای دوستت نه خواهرت نه کس دیگری. چرا تا مینشینیم کنار هم از دیگران میگوییم از مسائل دیگران از شکستهای دیگران از ضعفهای دیگران از خاکبرسریهای دیگران؟
آفتاب این روزها از کدام طرف طلوع می کند؟ من این روزها از کدام دنده از خواب بلند میشوم؟ باد از شرق میوزد یا غرب؟
با آدمهای جدید و خوب و دوستداشتنی آشنا میشوم این روزها، آدمهایی که بوی خوش کتاب میدهند. کتابهایی میخوانم که با خواندنشان کلّی حظ میکنم. کوکوسبزی و سبزیپلو با سبزیهای صحرایی هم که چند روزی است به راه است. با یک نویسندهی کارکشتهی معروف و محبوب و کاربلد هم ملاقات کردم و دو ساعتی حرف زدیم و چهقدر سیاهیها از من دور شدند با حرفهاش و چهقدر ذوق کردم وقتی گفت داستانم نقص ندارد. نسیم خنک هم که از پنجرهی اتاق وزان است. خلاصه که تمام امور روحی و جسمی و اجتماعی و شکمی و چه و چه و چه هم روبراه هستند و هم به راه و هر بار که فال ورق میگیرم، این ورقها قشنگ جوری کنار هم مینشینند که یعنی خیز و شادی کن که معشوق به یادت است و آدم اصلاً دیگر چی میخواهد از زندگی؟
چند روزی است کشف کردهام که میترسم و این که میگویم کشف کردهام یعنی واقعاً کشف کردهام. کشف کردهام که احساس عجیبی و جدیدی دارد در من ریشه میکند. احساس میکنم از این که تو را ببینم میترسم. اوّل اهمیتی ندادم امّا بعد دیدم خب اینطور که نمیشود. نشستم و تصوّر کردم.
من دارم در طول خیابان بلندی راه میروم که یک طرفش ردیف درختهای چنار است و طرف دیگرش پارک، پارکی سرسبز و پر از وسایل بازی. عصر است و غلغله و هیاهوی بچّهها در گوشم پر شده. میآیم، میآیم و به انتهای خیابان که میرسم یک کتابفروشی میبینم اوّل و یکباره تو تمام قد ظاهر میشوی مقابلم امّا پشتت به من است امّا انگار بفهمی یا حس کنی هرم نفسهای من را برمیگردی آرام، خیلی آرام و من دیگر نمیتوانم تکان بخورم، قلبم به شدّت میکوبد، آنقدر شدید که صدایش را میشنوم و سرمای عجیبی حس میکنم. نمیتوانم حتّی یک قدم بردارم، خشک شدهام، مجسمه شده ام، ایستاده مردهام و همانجور خشک شدهام. مردم جمع شدهاند دور من و صداهاشان واضح نیست و حرکاتشان کند است و صداهاشان کش میآید انگار و انگار تو را نمیبینند و من فقط تو را واضح میبینم و انگار همانطور چشم در چشمهای تو دوخته مردهام، خشک شدهام.
امّا من زندهام هنوز و فقط ترسیدهام و این چه ترس عجیبی است و اصلاً چرا من باید با دیدن تو و از دیدن تو بترسم آنقدر ناجور که نتوانم تکان بخورم انگار که مردهام ایستاده.
مادرم فکر میکند چارهی کار من در نماز خواندن است و حفظ حجاب و پختن غذاهای مورد علاقهام. پدرم فکر میکند چارهی کار من در خریدن توتفرنگی و موز و بستنی است و خواندن هر روزهی شعر و آواز برای دختر عزیزش. دوست صمیمیام فکر میکند چارهی کار من در ارشد خواندن است و نوشتن را به گوشهی بیکاریها و بیتفریحیهای زندگیام فرستادن. خواهرم فکر میکند چاره ی کار من در سرکار رفتن است و حتماً بیمه شدن و غیر از آن زندگیام را از دست دادهام. زن همسایهمان فکر میکند چاره ی کار من در شوهر پولدار کردن است ...
هر کس از ظن خود یار من میشود. هر کس در حیطهی وظایفش، در حیطهی چیزهایی که برای خودش اهمیت دارند یار من میشود. دلم یک همزبان میخواهد، یک همدل. کسی که از ظن من یار من شود نه از ظن خودش.
چهقدر سخت است زندگی وقتی نه کسی باشد که ظناش مشابه ظن تو باشد نه کسی باشد که آنقدر باشعور و دموکرات باشد که به ظن تو احترام بگذارد و دستت را به یاری بگیرد و یاری در بکن نکن گفتن نبیند.
*عنوان مصرع شعری است از مهدی اخوان ثالث
صبحی که باران میبارد، از خواب میپرم و به یاد تو میافتم. آفتاب که عمود میتابد به یاد تو میافتم. شب که میرسد به یاد تو میافتم و روز که سر میزند، این روز پر از گیجی و گنگی و گاهی حتّی خرفتی!
خاطرات کمی از تو در ذهن دارم و با این همه هر چیزی، هر ساعتی از روز یا شب، هر اتّفاقی حتّی، من را به یاد تو میاندازد.
حالا چه کار میکند؟ کدام دستش تکیهگاه سرش شده و با کدام یکی کتابی را ورق میزند، آرام و مهربان، مبادا خطّی، تایی، خالی بیفتد رویش.
کاش من هم کتابی بودم در دستهای تو، دستهای سفید و پاک تو، کتاب محبوب تو، بالینی تو ...
شبها، تو را با تمام تن جوانم میخواهم و روزها گاهی تو را با تمام دستهای جوانم و گاهی با تمام دندانهای جوانم میخواهم. گاهی تو را برای عشقبازی برای تنهای جوانمان، گاهی برای نوازش برای زخمها و تنهاییهای تو و گاهی برای جنگ میخواهم برای این دیوار که انگار تا چین، انگار تا ابد بینمان کشیدهای. بگذار ببینم ... بله! همینجور است، تو را جور خاصی میخواهم، جوری که نمیدانم چه جور است و مثل هر عاشق دیگری گمان میکنم هیچکس دیگری هم نمیداند این جور، چه جور است. امّا بیشک، تو را در تمام ساعات شبانهروز با چشمهای جوانم میخواهم برای دیدنت و هزار بار دیدنت و هر لحظه دیدنت.
از دیروز سرکار نمیروم. حالا شما فکر میکنید که من نارحتم؟ خیر. اصلاً. صبح چشمهام را که باز کردم، دیدم ساعت ۹ است و از این که دیگر هر روز در این ساعت و حدودها، صدای فین کردن فجیع و خلط گلو گرفتن آقای ب را از دستشویی نمیشنوم، خیلی احساس خوشبختی کردم و همچنین بود احساس دیگر نشنیدن سخنان مشعشع خانم س و حرفهای صد تا یک غاز آقای س و مشاهدهی هر روزهی دست توی دماغ کردن آقای الف و همچنین بود احساس دیگر ندیدن خانمهایی که وقتی من را میدیدند به جای سلام فوری پشتشان را میکردند چون فکر میکردند با کونشان بهتر من را میبینند و این درست برعکس کار آقایانی بود که فکر میکردند بعد از خداحافظی حتماً باید از کون من هم خداحافظی کنند که یک وقت خدای ناکرده ناراحت نشود، چون به هر حال کون از بس که برای بعضیها عزیز بوده و هست کم لوسش نکردهاند. امّا خب سعی کردم که بعد از کلی خرغلت زدن از رختخواب بلند شوم و خیلی به این چیزها فکر نکنم و در عوض یک حالی به مامانم بدهم، بدین ترتیب که از غیبتش سوء استفاده کردم و موادی را که برای کوفته کنار گذاشته شده بود، جوری با هم مخلوط کردم که در قابلمه تبدیل به آش شدند اما از رو نرفتم که، باز برنج خیس کردم و اضافه کردم به محتویات قابلمه و استانبولیاش کردم، منتها استانبولی که لپه و گوشت چرخکرده هم داشت و اتفاقاً خیلی هم خوشمزه شده بود.
یک روز، بودن در کنار آدمهایی که شاید کمی فقط از جنس تو هستند و اینطوریهاست که الان خوبم، پر از حسهای خوبم. بوی شیرین و گَسِ کتاب و بوی خوش فرهنگ و اصالت و نجابت، دماغم پر از اینجور بوهاست و اینطوریهاست که الان خوبم که غصّههام را فراموش کردهام و دلم میخواهد تاقباز دراز بکشم و به سقف اتاق نگاه کنم و هی یاد خاطرهی خوشی از این یک روز بیفتم و دلم خوش بشود که هنوز آدمهای خوب هستند که هنوز آدمهایی هستند که کنارشان بودن به تو حسهای خوب میدهد. خوبم، خوبم، خوبم و اگر بیخبری از معشوق نبود از این هم خوبتر بودم، آنقدر خوب که از آن خوبتر ممکن نبود.
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
چرا از میان تمام آدمها تنها تو؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|