ماه گندم سال گاو |
خب خب، بگذارید ببینم، بگذارید اول یک نفسی بکشم، درست است که بدجوری گلویم را چسبیده و نمی توانم از زیرش در بروم اما باید اول یک کم نفس های عمیق بکشم که دست کم هیجان زده نشوم. خب، تا حالا شما خواننده های انگشت شمار این وبلاگ از من همچین پستی ندیده بودید چون من خودم را منتقد و این ها نمی دانم و اصلن هر وقت به این فکر می کنم که قرار است هیچ وقت منتقد نباشم قلبم آرام می گیرد و همین طور شاعر اما خب داستان نوشتن فرق دارد و در این مورد نا آرام شدن قلبم را خیلی دوست دارم. به هر حال حاشیه رفتن هم حدی دارد و دیگر بس است، خب، بگذارید ببینم چی به چی است ما از همان آغاز می فهمیم این دختر بی اسمی که دارد برای ما داستان را می گوید شانزده ساله است و داستان اول شخص و زمان حال است و از همان اول ما مثلن عشق داستان ها به خودمان می گوییم به به، کیف کن، چه زبان عالی، چه زیبا، چه بی نقص، چه حرفه ای، چه تر و تمیز. (متوجه شدید که مدام دارم صفت های مشعشع به کار می برم؟ خب چون ناشی هستم و حتی منتقد درجه سه و چهار هم نیستم) راستش قبل ها بارها به این فکر کرده بودم که اگر بخواهم داستانی از زبان یک دختر، تاکید می کنم یک دختر در سن و سال راهنمایی یا دبیرستان بنویسم چه جوری ها می شود و هربار به این نتیجه رسیدم که خیلی کار سختی است حتی از داستان به زبان کودک و بچه و خردسال نوشتن هم سخت تر، خب، بگذارید ببینم یک دختر در آن سن و سال ها معمولن خیلی باید احساساتی باشد ( دیده اید که هی هم می گویند نباید داستانت احساساتی باشد و گویا ناپسند است و نقص است) بعد، خب، باید بدانیم چه زبانی دارد، چه موسیقی گوش می دهد اگر بدهد، چه کتابی می خواند اگر بخواند و یک سری از این چیزهای بی ربط و باربطِ دیگر و دانستن شرایط خانوادگی و این ها و اصلن می دانید چی می خواهم بگویم؟ الان می گویم، دختر بی اسم داستان ما خیلی زیبا و بی نقص حرف می زند اما ما حتی نشانی یا رد یک کتاب ادبی هم در اتاقش نمی بینیم در حالی که یک باره از دوراس و عاشق دوراس حرف می زند. خب، بگذارید ببینم این دختر شانزده ساله چه توصیف های شاعرانه و زیبایی هم دارد حتی لخته های خون پ.ر.ی..د ش هم از این توصیف ها و تشبیه های زیبا در امان! نیستند که شاید باید به نویسنده ی خوش تخیلش تبریک گفت و یادآوری هم کرد که در بیمارستان نوزادان تازه متولد با اسم و فامیل مادرشان هویت دارند و ما این قضیه ی بی اسمی را نفهمیدیم آن هم وقتی این دختر بی اسم این قدر خوش تخیل است چرا فقط موقع اسم گذاری و یادآوری اسم ها تخیلش نم می کشد.
خب، بگذارید ببینم به نظرم شما پسرها و مردها بشینید و حتمن این داستان را بخوانید و از زبان زیبایش و توصیفات دلچسبش و تخیل نابش لذت ببرید و کلی چیزمیز یاد بگیرید بلکه فکر نکنید فقط خودتان این کاره اید و کلی هم خوش خوشانتان شود که عواطف و احساسات و شه.وا..ت یک دختر شانزده ساله چه جوری هاست و گمان نکنید در دبیرستان فقط خودتان از سر کمبود امکانات به دست هاتان یا هم کلاسی قلدر و محبوب یا مظلوم و زیبای کلاستان پناه می بردید.
شما دختر ها و زن ها هم حتمن بشینید و این داستان را بخوانید و هی نوستالوژیتان بزند بالا و یا مثل من هی بگویید: آره، آه، دبیرستان، آره این طوری ها بود، چه قدر از آن روزها دور شدم، چه قدر خاطرات تلخ و شیرین آن روزها دارند رو به فراموشی می روند و این داستان دارد کمک می کند که بمانند.
اما شما خانم ها و آقایان خیلی دنبال قصه ی خاصی نباشید در این کتاب و در عوض بشینید و به این فکر کنید چه قدر نویسنده های خوش قریحه و زبان دانی در این مملکت هستند که کسی اصلن از وجودشان خبر ندارد و هرزگاهی از وجود یکیشان این طوری خبردار می شویم.
کتاب را می توانید با مراجعه به این جا دانلود و مطالعه و به دیگران هم معرفی کنید.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|